هشت سال با کمکی آراز
در آستانه نوروز باستان
کمکی آراز
وبلاگ تخصصی تاریخ، ادبیات و فرهنگ ساحل نشینان جنوب ارس
محفل علمی ترین بحثهای تاریخ محلی جلفا
پیشخوان ناب ترین طرحها و ایدهها برای پیشرفت جلفا
هشت ساله شد!
نظرات ()
|
جلفا
جلفا در لغت به مفهوم بافنده است. در زبان ترکی آذربایجانی نیز چنین مفهومی از این واژه اخذ میگردد. برای مثال در ادبیات عامیانه این زبان مثلهایی وجود دارد که در آن واژه مذکور در معنا و مفهوم «بافنده» به کار برده شده است:
ایشین چوخدو، وئر جولفایا
ترجمه: کارت زیاد است، به جلفا بده.
مراد از کار در این مثل، محصولات خام ریسندگی است که برای تبدیل شدن به منسوجات نیاز است به «جلفا» (بافنده) سپرده شود. وقتی مقدار این محصول اندک باشد، توسط فرد تولید کننده تبدیل به پارچه میشود. اما در صورت زیاد بودن محصول، میبایست بخشی از آن که تبدیل آن پارچه از عهده آن فرد و خانواده او خارج است؛ به متخصص آن امر یعنی «جلفا»(بافنده) سپرده شود.
جولفا کفن سیز اولهر
ترجمه: جلفا بدون کفن میمیرد.
این مثل نیز مصداق مثل فارسی «کوزه گر در کوزه شکسته آب میخورد» است. یعنی برای کسی که «جلفا» است و شغل بافندگی پارچه را دارد، به هنگام مرگ چند متر از آن همه پارچه تولیدی اش نیز قسمت نمیشود تا در مراسم کفن و دفن از آن به عنوان کفن برای او استفاده شود.
درباره وجه تسمیه شهر و منطقه جلفا نیز باید گفت که این منطقه در گذشته یکی از کانون های اصلی تولید ابریشم، پنبه و پشم بوده است و اکثر اهالی این منطقه به نحوی در تولید این محصولات خام و یا تبدیل آن به نخ و پارچه و گلیم و جاجیم و پلاس و ... نقش داشتند. در بسیاری از روستاهای منطقه دهها نفر به شغلی مشغول بودند که بدان «جولفاچی لیق» (بافندگی) میگفتند.
شرفخانه
شرفخانه مهمترین و مشهورترین بندر شرقی دریاچه ارومیه در محال گونئی میباشد. این بندر در زمان جنگ جهانی اول اهمیت فراوانی یافت. دلیل این امر آن بود که آذربایجان میدان درگیری دو دولت روس و عثمانی شده بود. روسها در جرگه متفقین قرار داشتند و عثمانی نماینده متحدین بود. دو نیروی متخاصم در آذربایجان به جان هم افتاده بودند و شرفخانه به دلیل اتصال آذربایجان شرقی به آذربایجان غربی اهمیت یافت و به یک پادگان نظامی برای روسها تبدیل شد. کشتی رانی دریاچه ارومیه نیز در آن زمان در اختیار روسها قرار داشت. در همین دوران است که این بندر فجایع قومی- مذهبی جلوها و ارامنه را درک میکند.
در منابع تاریخی شرفخانه به صورت شرابخانه نیز امده است. وجه تسمیه این واژه کاملا مشخص است. واژه شراب مرتبط با آب شور دریاچه ارومیه است. تا بدین روزگار در بسیاری از نقاط آذربایجان به آب شور «شراب» میگویند که شکل مخفف واژه «شوراب» است.
شبستر
شبستر مهمترین شهر منطقه گونئی در شرق دریاچه ارومیه است. بسیاری عقیده دارند که این منطقه نام خود را از نام دریاچه ارومیه گرفته است. البته برعکس این موضوع هم امکان پذیر است. در متون مذهبی زرتشتی از دریاچه ای بنام چیچست یاد شده است. شباهت زیادی بین واژه شبستر و چیچست وجود دارد. جالب اینکه اهالی بومی نیز شبستر را به صورت چبیستر تلفظ می کنند.
ارونق یا گونئی
ارونق نام محالی در شرق دریاچه ارومیه است. کسروی عقیده دارد که عنوان ارونق معرب واژه آرانک به معنای آران کوچک است. آران در زبان ترکی آذربایجانی به مفهوم مکان گرمسیراست. بعدها این محالبا عنوان هم معنی گونئی خوانده شد. گونئی در ترکی به معنای جنوب و گرمسیر می باشد.گونئی به شخصیتهای معروف ادبی و سیاسی در تاریخ ایران چون شیخ محمود شبستری و شیخ محمد خیابانی و ... معروف است.
در سرتاسر آذربایجان محصول صیفی خیار گونئی زبان زد خاص و عام می باشد.
سیه سران
سیه سران یکی از روستاهای معروف شهرستان جلفا میباشد. این روستا در چند کیلومتری شهر هادیشهر واقع و در جوار روستای لیوارجان واقع شده است. وجه تسمیه سیه سران از ابعاد مختلفی قابل بحث است.
«سیه سران» از دو واژه «سیه» و «سران» تشکیل شده است که اولی تداعی گر رنگ سیاه و دومی به مفهوم کلاه و سرپوش میباشد. یعنی جایی که در آن مردمانی با کلاههای سیاه رنگ زندگی میکنند. یک سوال: چه کسانی در طول تاریخ از کلاه و یا هر نوع سرپوش سیاه رنگ استفاده مینمود؟ در پاسخ بدین سوال باید گفت که کلاه یا عمامه سیاه همواره مخصوص سادات بوده است و از آن جایی که تعداد کثیری از سادات در این روستا زندگی میکنند، میشود تا حدود این وجه تسمیه را پذیرفت.
اما به نظر میرسد که عنوان «سیه سران» ترجمه یک عنوان ترکی میباشد. دلیل این گفته ترجمههای مشابهی است که برای برخی از واژگان ترکی در طول تاریخ ارائه شده است. مشهورترین این واژگان عبارت «سرخ سران» است که برای نامیدن قزلباشها استفاده شده است.
با این اوصاف به احتمال قوی سیه سران نیز ترجمه واژه «قارا پاپاق» و یا «قارا قالپاق» است. این طایفه یکی از مشهورترین طوایفی است که در طول تاریخ در ایران، قفقاز جنوبی و آسیای مرکزی زندگی کرده است و بر روند تحولات سیاسی و اجتماعی تأثیر گذاشته است.
البته سیه سران در یک منبع مربوط به دهه 20 هجری شمسی به صورت «سید سران» نیز آمده است و به نظر میآید در این شکل ازتلفظ که وجه تسمیهای جز «محل زندگی سادات» نمیتوان قائل شد. البته این امر میتواند یک خطای متأثر از خاستگاه سیادت انتساب اهالی روستا باشد.
افسانه سومقاییت (2)
افسانه دوم: کاروان پس از چند روز راهپیمایی بدون آب و غذا، از رمق افتاد و از حرکت باز ایستاد ... کاروانیان با انگشتان خونین شنهای داغ را به امید یافتن آب کنار میزدند. شنهای ریز سرازیر میشدند و گودال کنده شده را دوباره پر میکردند. در این صحرای دورافتاده، حتی یک درخت نیز وجود نداشت تا کسی به زیر سایه آن پناه ببرد. دیدگان همه پر از ناامیدی و ترس از مرگ بود ... جوانی بنام «سوم» این وضعیت را تحمل نکرد ... «سوم» به پا خاست و همگان را با این جملات آرام کرد: «امیدتان را از دست ندهید. اگر خدا یاری کند من برای شما آب پیدا خواهم کرد». وی با گفتن این سخنان، از محبوبهاش جیران جدا میشود. در یک لحظه سایه وحشت بر رخسار همگان سایه میافکند. آخر، اژدهایی فسونگر، مسیر آب را مسدود نموده بود. آیا «سوم» بر اژدها غلبه خواهد کرد؟ پاسخ این پرسش را جیران نیز نمیدانست. جیران دستانش را پیش آورد و با فریاد «سوم قاییت! سوم قاییت!» (سوم برگرد)، از «سوم» ملتمسانه خواست تا بازگردد.
اما «سوم» از هدف خویش دست برنداشت:
- الوداع، جیران، الوداع! ...
کوهها نیز صدای «سوم» را تکرار میکنند.
کاروانیان با فراموش کردن رنجها و دلهرههایشان، چشم به گامهای «سوم» میدوزند. «سوم» در حال رفتن به سوی کوهستان پیش میرود و جیران با دلی آکنده از درد و غم چشم به راه او میماند.
ناگهان صدای سهمناکی شنیده میشود، زمین میلرزد. کاروانیان به وحشت میافتند. اژدهای غول پیکر به ضربه شمشیر پولادین «سوم» نیمه جان افتاده بود.
کمی بعد دوباره صدای سهمناکی اطراف را لرزاند. این دفعه نیز «سوم» سنگ سیاهی را که راه رودخانه را مسدود ساخته بود، به دست گرفته بود. «سوم» فریاد برمیاورد و سنگ را از زمین به هوا بلند میکند. آب رودخانه با جوش و خروش تمام رو به صحرا جاری میگردد. بزرگ و کوچک شادمان فریاد بر میآوردند:
«سو قاییتدی! سو قاییتدی!» (آب بازگشت)
یکی شادمانی میکردند و یکی بگو و بخند به راه انداخته بودند ... اما جیران ... او در جای خود خشک شده بود. مردم درمییابند که «سوم» بازنگشته است. آنها روی به سوی کوهستان مینهند و حیرتزده میگردند. از دور تنها مشت دست و پنج انگشت باز دست «سوم» دیده میشد ... پس خودش؟ او تحت فشار سنگینی سنگ سیاه در زمین فرو رفته بود ...
جیران نتوانست درد فراق محبوبش را تحمل کند و خود را در رودخانه انداخت ... از آن زمان محل جدایی «سوم» از کاروان و جیران، «سومقاییت» و محل غرق گشتن جیران «جیران باتان» میگویند.
افسانه سومقاییت (1)
کاروان در صحرای آبشرون پیش میرفت ... مانند هر روز، در روز هفتم نیز آقتاب بیامان شعلههای گرم خود را بر زمین میافکند. کاروانیان خسته و نزار گشته بودند. در آن اطراف حتی یک قطره آب نیز پیدا نمیشد. خطر مرگ کاروان را تهدید میکرد. رئیس ریشسفید کاروان، مردان همسفر را گرد خویش جمع میکند. کوههای بلند واقع در دوردست را نشان میدهد و میگوید: «آب حیاتی که ما و خانواده و کاروانمان را نجات میدهد در پشت آن کوه است . کوه راه آب را مسدود ساخته است. باید آن کوه را شکافت...».
افراد تشنه و خسته سرهایشان را به زیر میافکنند. با مشاهده این وضعیت جوان چهارشانهای بنام «سوم» (Sum) پیش میرود، و از رفتنش برای آوردن آب سخن میگوید.
«سوم» از کاروان دور میشود ... به زودی آب در دشت خشک جاری میگردد. «سوم» قهرمان نیز ... برنمیگردد. جیران، نامزد سوم دستش را به سوی آب دراز میکند و او را صدا میزند: سوم، قاییت ! ... سوم ، قاییت! ( سوم برگرد)
خبری از سوم نمیشود ... امید جیران به ناامیدی مبدل میگردد ... جیران با تمام وجودش عدم بازگشت یار محبوبش را حس میکند و مفهوم پوچ زندگی در فقدان سوم را درک مینماید. پس خود را در دریاچهای که از آب جاری شدهخ توسط سوم ایجاد شده بود میاندازد... جیران در آب غرق میگردد.
کاروان بعد از کمی استراحت، آرام آرام به راه خود ادامه میدهد. مردم به هنگام عبور از کنار کوه، با دیدن منظره عجیبی مبهوت میشوند: کوه به شکل پنج انگشت است ... آنها همه چیز را میفهمند. دست «سوم»! میگویند سوم جهت شکافتن کوه، صخرههای بزرگ را یکی یکی جا به جا میکرد. در این هنگام در خاک فرو رفته بود. سپس بیرون امده و دست خود را به عنوان یادگار باقی گذاشته و رفته بود ...
از آن زمان به بعد محل جدا شدن «سوم» از کاروان «سومقاییت»(سوم برگرد)، نام دریاچه «جیران باتان» (محل فرو رفتن جیران) و نام کوه «بئش بارماق» (پنج انگشت) شده است.
منبع: اسرار اعلام جغرافیایی
تبریز
تبریز یکی از بزرگترین و کهنترین شهرهای دنیای شرق است. درباره قدمت تبریز همین بس که در هر فصل کاوش باستان شناسی در محوطه مسجد کبود قدمت تمدن این شهر هزار سال افزایش مییابد. تبریز بعد از اسلام رشد کرد و قوی سبقت را از اردبیل و مراغه ربود و مرکزیت ولایت آذربایجان بدان انتقال یافت. تبریز در ادوار مختلف تاریخ پایتخت حکومت های خرد و بزرگ گشت و از این لحاظ در ایران در جایگاه نخست قرار دارد. تبریز در دوره مغول و ایلخانان یک ابرشهر بود و این بزرگی و عظمت تا دوران قاجار تداوم داشت. تنها عاملی که شکوه و عظمت این شهر را در هم می شکست زلزله ها و سیل های متعدد و دهشتناک آن و جنگ های خانمان سوز با کشورهای همسایه بود.
تبریز به صورت توریس، تبرمئس، توریژ و توری نیز تلفظ گشته است. امرزوه برخی اهالی نام شهر را به صورت «تربیز» نیز تلفظ می کنند. روایتی در خصوص بهبود بیماری تب زبیده عباسی همسر هارون رشید در این شهر و اطلاق نام تبریز بدان افسانه ای بیش نیست. آنچه ثابت شده این است که تا صد سال پیش عوام نیز این شهر را توری می نامیدند و هر پژوهشی در خصوص یافتن وجه تسمیه این شهر باید معطوف واژه توری شود.
تبریز القاب گوناگونی دارد. معروف ترین و تاریخی ترین لقب این شهر، «دارالسلطنه تبریز» است. این لقب در سرتاسر عصر تیموری، صفوی و قاجار بدین شهر داده شد. تبریز را «شهر اولینها» نیز مینامند. چرا که در راه کسب دستاوردهای نوین بشری در قرون اخیر در ایران پیشگام بوده است. تبریز «شهر بدون گدا» نیز نامیده میشود. فعال بودن سازمان و تشکل های مردمی خیریه در این شهر باعث شده که سنت نکوهیده تکدی گری از این شهر رخت بربندد. تبریز را «شهر ام الهیئات» هم مینامند چرا که این شهر بیشترین هیئت های مذهبی جهان تشیع را داراست و در تمامی ایام سال مراسم مذهبی این هیئت ها برقرار است.
قره داغ
قره داغ، قراداغ، قاراداغ، قراجه داغ و یا قرجه داغ، یکی از مهمترین ولایتهای آذربایجان به شمار میآید. این منطقه در جنوب رود ارس قرار دارد و بدین علت در برخی از منابع تاریخی به شکل ارسبار نیز از آن یاد شده است. در دوره پهلوی نیز بیشتر بر عنوان اراسباران تأکید شد که البته تفاوت عمدهای با واژه ارسبار داشت. مردم محلی ارسبار را با شکل «آراز بار» و یا «اَرَز بار» تلفظ میکنند.
قره داغ از امروزه در محدوده شهرستانهای اهر، کلیبر، ورزقان، بخشی از مرند، جلفا و هریس قرار دارد. قره داغ از محالات متعددی چون دیزمار، اوزومدل و... تشکیل شده است.
قره داغ در تاریخ به عرفان و موسیقی معروف بوده است.
بزرگترین عاشیقهای آذربایجان همواره از قرهداغ برخاستند.
قره داغ به مفهوم کوه بزرگ است و همچنان که از نامش بر میآید منطقه ای کوهستانی با پوشش جنگلی بوده است.
در طول تاریخ اهر مرکز قره داغ بوده است.
← صفحه بعد


نظرات ()